چهارشنبه یازدهم دی 1387
حکایتی از مثنوی.....حاکم و گوهر گرانبها
طرف هم می گوید که بیش از ۱۰۰۰ سکه ی طلا ارزش دارد
حاکم از وی می خواهد که ان را بشکند ولی شخص در جواب می گوید که هرگز حاضر به چنین جسارتی نیست...حاکم به نفر دوم می دهد و از وی می پرسد که چه قدر ارزش دارد طرف هم می گوید که نصف مملکت چین را بها دارد..حاکم از اون می خواد که گوهر را بشکند ولی شخص امتناع می کند و می گوید حاضر نیست به خزانه ی حاکم خسارت بزند
خلاصه حاکم به هر کسی که اون گوهر را می داد بهای گزافی بر روی ان می گذاشت ولی وقتی حاکم از آنها می خواست که گوهر را بشکنند امتناع می کردند تا این که
حاکم گوهر را به وزیر ارشد خود می دهد واز او می پرسد وزیر در جواب می گوید که از تمام گفته های نفرات قبلی روی هم رفته بیشتر ارزش دارد
حاکم از او می خواهد که گوهر را بشکند و وزیر بدون درنگ این کاررا می کند و گوهر را از بین می برد
اطرافیان اون را سرزنش می کنند و توهین به حاکم قلمدادش می کنند ولی وزیر در جواب می گوید
این گوهر هر چه قدر که ارزش داشته باشه به اندازه ی حکم حاکمم ارزش نداره ..من اطاعت امر حاکم کردم......
یا به قول پیر پارس:
مزن ز چون و چرا دم که بنده ی مقبل
قبول کرد به جان انچه جانان گفت........برای فاطیما خانم
