یکشنبه هجدهم اسفند 1387
نگاه و لبخند آشنای شاملو
دروازه ی کوتاه خانه ی مارا نکوفته است .
در ایینه و مهتاب و بستر می نگریم
و دروازه ترانه ی آرامش انگیزش را
در سکوتی ممتد
مکرر می کند.
بدین گونه زمزمه ی ملال آور را به سرودی دیگر گونه مبدل یافته ایم
بدین گونه
در سرزمین بیگانه ای که در آن هر نگاه و هر لبخند زندانی بود
لبخند و نگاهی آشنا یافته ایم
بدین گونه
بر خاک پوسیده ای که ابر پست بر آن باریده است
پایگاهی پا بر جا یافته ایم ...
دیرگاهی است که دستی بداندیش دروازه ی کوتاه خانه ی ما را نکوفته است
با آنان بگو که با ما نیاز شنیدنشان نیست.
با آنان بگو که با تو
مرا پروای دوزخ دیدار ایشان نیست
تا پرنده ی سنگین بال جادویی را که نغمه پرداز شبان گاه و بامداد ایشان است
بر شاخسار تازه روی خانه ی ما مگذاری
در آیینه و مهتاب و بستر می نگریم
در دست های یکدیگر بنگریم
تا در ، ترانه ی آرامش انگیزش را
در سرودی جاویدان
مکرر کند.
تا نگاه ما
نه در سکوتی پر درد ، نه در فریادی ممتد
که در بهاری پر جویبار و پر آفتاب
به ابدیت بپیوندد...
