چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
از زبان یک دختر
خنـــــــــــــــــــــــدید و رفـــــــت

چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
حکایتی از مثنوی مولانا
از قضا باران هم به شدت می بارید و زن صاحب خانه هم قصد رفتن به عروسی یک از مردم ده را داشت
زن صاحب خانه هم رخت خواب خودش و شوهرش را تو یه اتاق پهن می کند و مال مهمان را هم در یک اتاق دیگر پهن می کند و خودش به بهانه ی عروسی از خانه خارج می شود... مهمان خوابش می گیرد ولی اشتباهی به اتاق صاحب خانه می رود و انجا می خوابد.صاحب خانه هم به خاطر رودربایستی سکوت می کند و خودش به اتاق دیگر می رود و می خوابد.به هر حال رخت خواب صاحب خانه و مهمان عوض می گردد.بعد از اتمام عروسی زن صاحب خانه بر می گردد ولی چون اطلاعی نداشت در کنار مهمان دراز می کشد و در زیر گوش مهمان می گوید"هر چه قدر بد شانسی هست نصیب ما می شود... باران به شدت بارید تا این مهمان امشب مزاحم ما باشد"مهمان هم می شنود و در جواب زن می گوید که گیوه های من بلند است و الان قصد خانه ی خویش می کنم.وقتی مهمان داشت می رفت زن و مرد دیدند که مهمان به شکل هاله ای از نور در امد و به اسمان رفت و فمیدند که مهان عزیز انها پیامبر بود. این حکایت چندین درس به ما می دهد.
اولا مهمان حبیب خداست
دوم و از همه مهمتر این که خداوند به بندگانش فرصت هایی می دهد ولی بنده قدر انها را نمی داند و به راحتی ان ها را از دست می دهد
سوم این که می توان گفت خداوند بندگانش را مورد ازامایش قرار می دهد .
باشد که ما از این فرصت ها نهایت استفاده را ببریم و از ازمایشات الهی پیروز در اییم........
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
پل شکسته ی دنیای ما
مردان کوچک به هیجان مردان بزرگ می اندیشند و مردان بزرگ در حسرت ارامش مردان کوچک می میرند
پروردگارا
کدامین پل در کجای دنیا شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد........

