تبليغاتX
سناتور

چهارشنبه دوازدهم تیر 1387

از زبان یک دختر

گفتم نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرو

خنـــــــــــــــــــــــدید و رفـــــــت

نوشته شده توسط مجید نوا در 12:11 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوازدهم تیر 1387

حکایتی از مثنوی مولانا

یک شب برای یک زن و یک مرد مهمان ناخوانده می یاد

از قضا باران هم به شدت می بارید و زن صاحب خانه هم قصد رفتن به عروسی یک از مردم ده را داشت

زن صاحب خانه هم رخت خواب خودش و شوهرش را تو یه اتاق پهن می کند و مال مهمان را هم در یک اتاق دیگر پهن می کند و خودش به بهانه ی عروسی از خانه خارج می شود... مهمان خوابش می گیرد ولی اشتباهی به اتاق صاحب خانه می رود و انجا می خوابد.صاحب خانه هم به خاطر رودربایستی سکوت می کند و خودش به اتاق دیگر می رود و می خوابد.به هر حال رخت خواب صاحب خانه و مهمان عوض می گردد.بعد از اتمام عروسی زن صاحب خانه بر می گردد ولی چون اطلاعی نداشت در کنار مهمان دراز می کشد و در زیر گوش مهمان می گوید"هر چه قدر بد شانسی هست نصیب ما می شود... باران به شدت بارید تا این مهمان امشب مزاحم ما باشد"مهمان هم می شنود و در جواب زن می گوید که گیوه های من بلند است و الان قصد خانه ی خویش می کنم.وقتی مهمان داشت می رفت زن و مرد دیدند که مهمان به شکل هاله ای از نور در امد و به اسمان رفت و فمیدند که مهان عزیز انها پیامبر بود. این حکایت چندین درس به ما می دهد.

اولا مهمان حبیب خداست

دوم و از همه مهمتر این که خداوند به بندگانش فرصت هایی می دهد ولی بنده قدر انها را نمی داند و به راحتی ان ها را از دست می دهد

سوم این که می توان گفت خداوند بندگانش را مورد ازامایش قرار می دهد .

باشد که ما از این فرصت ها نهایت استفاده را ببریم و از ازمایشات الهی پیروز در اییم........

 

نوشته شده توسط مجید نوا در 9:53 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوازدهم تیر 1387

پل شکسته ی دنیای ما

دختران شهر به روستا فکر می کنند و دختران روستا در ارزوی شهر می میرند

مردان کوچک به هیجان مردان بزرگ می اندیشند و مردان بزرگ در حسرت ارامش مردان کوچک می میرند

پروردگارا

کدامین پل در کجای دنیا شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد........

 

 

نوشته شده توسط مجید نوا در 9:27 |  لینک ثابت   •