چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
مست از می
دیوانه و شوریده و شیدا بادا
با هشیاری غصه ی هر چیز خوری
چون مست شدی هر چه بادا بادا
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
صلیب...............شاملو
عیسی بر صلیبی بیهوده مرده است.
حنجره های تهی ، سرودی دیگر گونه می خوانند ، گویی خداوند بیمار مرده است.
هان! عزای جاودانه آیا از چه هنگام آغاز گشته است؟
رگبارهای اشک شوره زار ابدی را باور نمی کند.
رگبار اشک ، شوره زار ابدی را بارور نمی کند
رگبار های اشک بی حاصل است
و کاج سرفراز صلیب چنان پر بار است
که مریم سوگوار عیسی ی مصلوب اش را باز نمی شناسد.
در انتهای آسمان خالی ، دیواری عظیم فروریخته است
و فریاد سرگردان تو
دیگر به سوی تو باز نخواهد گشت..
شنبه یازدهم خرداد 1387
راز...راز...راز
آن را عنوان یک راز با یک زن در میان بزار و تاکید کن که محرمانه است
شنبه یازدهم خرداد 1387
فروید و زنان
سوال بزرگی که به رغم سی سال تحقیق در روحیه ی زنان نتوانستم پاسخی برایش بیابم
این است
زن چه می خواهد؟؟؟
سه شنبه هفتم خرداد 1387
سیاست مدار خوب.............جرج بوش
سياستمدار انسانها را به دو دسته تقسيم ميكند: ابزار و دشمن. يعني فقط يك طبقه را ميشناسند و آن هم دشمن است. فردریش نیچه
دوشنبه ششم خرداد 1387
بوسه. بوسه.....بوسه..........
تو نه معشوقی و نه عاشق،مر تو را باری چه شد

یکشنبه پنجم خرداد 1387
گلایه ی اخوان از مردم ایران
یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند.......
ای گروهی برگ چرکین، تار چرکین پود
یادگار خشکسالی های گرد الود
هیچ بارانی شما را شست نتواند.............
یکشنبه پنجم خرداد 1387
تقدیمی احمد شاملو به خانم نقاش ایران درودی
و آن چه می بایست بگفتیم
نگفتیم
که تنها یک سخن در میانه بود
آزادی
ما نگفتیم ، تو تصویرش کن......
یکشنبه پنجم خرداد 1387
حزقيال نبي ، آيه ي 25:17
راه نيكوكاران از همه جهات بر اساس بيداگري خودخواهان و استبداد اهريمن است ستايش كسي را كه بنام رستگاري و خير خواهي رمه ناتوانان را در دره ي تاريكي چوپاني مي كند ، چرا كه او پرستار برادرش و يابنده ي كودكان گمشده است.و من بانهايت خشم مجازات مي كنم آنهايي را كه بخواهند برادرانم را زهر دهند و نابودشان كنند! و آنگاه كه خشم را بر تو فرود آورم ، خواهي دانست كه من خداوندم...
یکشنبه پنجم خرداد 1387
قصه ی سعدی و زن او
از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود سر در بیابان قدس نمودم و با حیوانات انس گرفتم تا وقتی که اسیر فرنگ شدم در خندق طرابلس با جهودانم به کار گل بداشتند یکی از روسای حلب که سابقه ای میان ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت ای فلان این چه حالتست گفتم چه گویم
همی گریخت از مردمان بکوه و بدشت که از خدای نبودم به آدمی پرداخت
قیاسم کن که چه حالم بود در این ساعت که در طویله نامردمم بباید ساخت
پای در زنجیر پیش دوستان به که با بیگانگان در بوستان
بر حالت من رحمت آورده و به ده دینار از قیدم خلاص کرد و با خود به حلب برد و دختری که داشت بنکاح من در آورد به کابین صد دینار مدتی بر آمد بدخوی ستیزه روی نافرمان بود زبان درازی کردن گرفت و عیش مرا منغض داشتن
زن بد درسرای مرد نکو هم در این عالمست دوزخ او
زینهار از قرین بد زنهار و قنا ربنا عذاب النار
باری زبان تعنت دراز کرده همی گفت تو آن نیستی که پدر من ترا از فرنگ باز خرید. گفتم بلی من آنم که به ده دینار از قید فرنگم باز خرید و به صد دینار بدست تو گرفتارم کرد.
شنیدم گوسپندی را بزرگی رهانید از دهان و دست گرگی
شبانگاه کارد در حلقش بمالید روان گوسپند از وی بنالید
که از چنگال گرگم در ربودی چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی
یکشنبه پنجم خرداد 1387
زناشویی خوب
"اگر همسران در كنار هم نمي زيستند ، شمار زناشويي هاي نيك بيشتر مي بود..."
یکشنبه پنجم خرداد 1387
نیچه......................
"سخني تو خالي از سر وقت گذراني پراند
با اين حال زني به دام افتاد"
