دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
روانشناسی یونگ
یونگ روانشناس سویسی 5 کهن الگو را معرفی می کند که در تمام انسان ها وجود دارد:
1- نقاب. بیانگر این اسن که همه ی آدم ها نقابی دارند که اهر آنها را می پوشاند و از پشت این نقاب با مردم رفتار می کنند و به آنها دروغ می گویند و اگر بخواهند نقاب را بردارند در این صورت به خود دروغ گفته اند ، پس در هر صورت مردم دروغ گواند.
2 و 3- تایچی یا انیما و انیموس.
انیما یا خاصیت زنانگی بیانگر این است که مردان باید کمی خوصیت زنانگی داشته باشند و انیموس یا خاصیت مردانگی نیز بیانگر این واقعیت است که زنان نیز باید کمی ویژگی مردان را دارا باشند.
4- سایه
بیانگر غریزه ی جنسی می باشد که باید به موقع ارضا شود و در صورت خنثی سازی آن تاثیر به سزایی بر روان انسان دارد و در صورت باز گذاشتن آن انسان را از جامعه ی خود طرد می کند.
5- خود
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
من
در آوار مغرورانه ي شب ، آوازي بر آمد
كه نه از مرغ بود و نه از دريا.
و بار خستگي تبار خود را همه
من
بر شانه هاي فرو افتاده ي خويش
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
حکایت از سعدی
پیاده ای سرو پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت خرامان همی رفت و می گفت :
نه به استر سوارم نه چه اشتر زیر بارم نه خداوند رعیت نه غلام شهریارم
غم موجود و پریشانی معدوم ندارم نفسی می زنم آسوده و عمری می گذارم
اشتر سواری گفتش ای درویش کجای روی بر گرد که به شختی بمیری ؛ نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت. چون به نحله محمود در رسیدیم توانگر را اجل در رسید و بمرد . درویش ببالینش فراز آمد و گفت ما به سختی بنمردیم و تو بر بختی بمردی
شخصی همه شب بر سر بیمار گریست چون روز آمد بمرد و بیمار بزیست
ای بسا اسب تیزرو که بماند که خر لنگ جان بمنزل برد
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
سعدی
زآنگه که ترا بر من مسکین نظر است
آثارم که از آفتاب مشهورتر است
گر خود همه عیب ها بدین بنده درست
هر عیب که سلطان بپسندد هنر است
گلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم که مشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم
بگفتا من گلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گل نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
آخرین غزل مولانا:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن
دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن.........................
گفت و به وصل رسید
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
فلسفه.......................................
"نيچه در نمايش تراژدي تصويري از زندگي يونان باستان پرداخته بود كه كاملا نقطه ي مقابل نظر رايجي بود كه در اين زندگي هماهنگ ي و اعتدال فكورانه اي مي ديد. نيچه، درست بر عكس ، يونيان را خشن و نيرومند ، حسود و تشنه ي قدرت ، و مردماني پر تلاش و با اراده تصوير مي كرد كه اشتهايي باور نكردني براي انواع و اقسام رقابت داشتند ، نه فقط رقابت هاي قهرماني نظير مسابقات المپيك ، بلكه رقابت ميان نمايشنامه نويسان ، جدلگران ، شاعران ، سياست مداران ، ودست آخر ، رقابت دائم و كشمكش براي قدرت ، نظير جنگ هاي پلوپنزي. بنابراين ، هنر يوناني ، نمونه ي درخشان كمال زيبايي شناختي ، از بطن رنجهاي كشمكش هاي عظيم سر بر آورده است.خصوصا تراژدي يوناني حاصل دو نيروي رقيب است كه نيچه آنها را «آپولوني» و «ديونوسوسي» اصطلاح مي كرد
اصطلاحاتي كه از نام خداي آفتاب و خداي شراب يوناني بر ساخته بود.
نيروي آپولوني رانشي به سمت شكل و قالب ، نظم ، و خردپذيري است؛ اين نيرو مردم را با نهان كردن و حشتهاي زندگي در پشت حجاب توهم از واقعيت هاي هستي بر كنار مي كند. اين نيرو روياي فرديت را پديد مي آورد و مارا از آشفتگيهاي در هم بافته ي همه ي خلقت حفظ مي كند. ز سوي ديگر آنچه در نيروي ديونوسوسي به بيان در مي آيد دقيقا همين وحدت همه ي خلقت است. نيرويي كه مدام در جهد است كه سدها و موانع وهمي ميان افراد و طبيعت را فرو شكند.از اين جهت اين نيروي دیونوسوسي است كه واقعيات را بيان مي كند: نه آن واقعيتي كه گمان مي بريم در زندگي روزانه ي ما يا فرهنگمان هست ، بلكه قدرت متحرك غير عقلاني جهان ،«خواهش» شو پنهاوري و يگانگي ازلي.در واقع فقط نشئه و سرمستي مي تواند براي لحظه اي كوتاه به فرد امكان دهد كه با واقعيات ديونوسوسي يكي شود ، همانگونه كه در مراسم باكخوسي در اساطير يونان باستان اتفاق مي افتد.و آن فراموشي كه با پايان مستي همراه است امكان مي دهد كه نيروي ديونوسوسي آغازگر به فراموشي سپردن اين نكته باشد كه چقدر زندگي انسان تهي از معناسن و چقدر انسان در برابر نيروهاي "خواهش" عاجز و ناتوان است".
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
ای شیــــــــــخ تا پیدا کنی سر رشــــــــــته ی گم شده ات را
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
گویند هنگامی که یوسف را در بازار دلالان می فروختند
پیرزنی با چند تخم مرغ به جمع خریداران اضافه می شود و یوسف را در ازای تخم مرغ ها درخواست می کند
دلال عصبانی می شود و بر سر پیرزن داد می کشد
که پیرزن خرفت ، من یوسف زیبا را به 1000 سکه ی طلا نفروختم
انتظار داری به تخم مرغ های تو عوض کنم
پیرزن در جواب می گوید:
می دانستم عوض نمی کنی ،
فقط می خواستم خودم را در زمره ی خریداران یوسف بدانم.........................
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
ورپست بهی بدین خانه میاسای
این وبلاگ من وبلاگ هشیاران نیست
سر بر دار بنه سپس بفرمای
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
من جنازه ی خود را بر دوش داشتم و
دوان دوان
گورستان می جستم
.........................
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387
روزی مجنون سخت بیمار شد.....برایش طبیب می آورند..طبیب تشخیص می دهد که رگ های مجنون باید تــــــیغ زده شوند، هنگامی که طبیب تیغ بر سر رگ های مجنون می زاره..مجنون شروع می کنه به داد و بیداد کردن و بر سر طبیب داد می کشه و ناسزا به طبیب می گه
مردم مجنون را سرزنش می کنند و می گویند تو که ادعای عاشقیت می شد و حاضر بودی جان در ره عشق فدا کنی حالا از یه تیغ می ترسی
مجنون در جواب می گوید
تمام وجو من از لیلی پر شده است و در این صورت تیغ طبیب لیلی را می آزارد..............
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
در فراسوي مرزهاي تن ات تو را دوست مي دارم.
آينه ها و شب پره هاي مشتاق را به من بده
روشني وشراب را
آسمان بلند و كمان گشاده ي پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرين را
در پرده يي كه مي زني مكرر كن
در فراسوي مرزهاي تن ام تو را دوست مي دارم.
و در آن دور دست بعيد
كه رسالت اندام ها پايان مي پذيرد
و شعلع و شور تپش ها و خواهش ها
به تمامي فرو مي نشيند
و هر معنا قالب لفظ را وا مي گذارد
چنان چون روحي
كه جسد را در پايان سفر ، تا به هجوم كركس هاي پايان اش وانهد...
در فراسوي عشق تو را دوست دارم ،
در فراسوي پرده و رنگ.
در فراسوي پيكرهاي مان
با من وعده ي ديداري بده...
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
ئ در شماره حماقت های تان از گناهان نکرده ی من افزون تر است
باشما مرا هر گز پیوندی نبوده است
از مردان شما ادمکشان را و از زنانتان به روسبیان مایل ترم
من از خداوندی که در های بهشتش را به روی شما خواهد گشود ، به لعنتی ابدی دل خوش ترم
همنشینی با پرهیزکاران و همبستری با دختران دست ناخورده در بهشتی آن چنان ارزانی تان باد
من پرومته ی نا مرادم که کلاغان بی سرنوشت را از جگر خسته ی خود سفره ای جاودان گسترده ام
گوش کنید ای شمایان که نشسته اید
به تماشای قربانی بیگانه که منم
با شما مرا هرگز پیوندی نبوده است.......بیگانه
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کارعشق
آزار این رمیده سردر کمند را
بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست عشق کدام است غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب
دلتنگم آنچنانکه اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
تا باز کنی بند قبا صبح رسیده است
