تبليغاتX
سناتور

یکشنبه هجدهم اسفند 1387

نگاه و لبخند آشنای شاملو

دیر گاهی است که دستی بد اندیش

دروازه ی کوتاه خانه ی مارا نکوفته است .

در ایینه و مهتاب و بستر می نگریم

و دروازه ترانه ی آرامش انگیزش را

در سکوتی ممتد

مکرر می کند.

بدین گونه زمزمه ی ملال آور را به سرودی دیگر گونه مبدل یافته ایم

بدین گونه

در سرزمین بیگانه ای که در آن هر نگاه و هر لبخند زندانی بود

لبخند و نگاهی آشنا یافته ایم

بدین گونه

بر خاک پوسیده ای که ابر پست بر آن باریده است

پایگاهی پا بر جا یافته ایم ...

دیرگاهی است که دستی بداندیش دروازه ی کوتاه خانه ی ما را نکوفته است

با آنان بگو که با ما نیاز شنیدنشان نیست.

با آنان بگو که با تو

مرا پروای دوزخ دیدار ایشان نیست

تا پرنده ی سنگین بال جادویی را که نغمه پرداز  شبان گاه و بامداد ایشان است

بر شاخسار تازه روی خانه ی ما مگذاری

در آیینه و مهتاب و بستر می نگریم

در دست های یکدیگر بنگریم

تا در ، ترانه ی آرامش انگیزش را

در سرودی جاویدان

مکرر کند.

تا نگاه ما

نه در سکوتی پر درد ، نه در فریادی ممتد

که در بهاری پر جویبار و پر آفتاب

به ابدیت بپیوندد...

نوشته شده توسط مجید نوا در 10:56 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم دی 1387

بوسه های تو....فریاد بودن........

بوسه های تو

گنجشکان پر گوی باغند

و پستان هایت کندوی کوهستان هاست و

تنت رازی ست جاودانه که در خلوتی عظیم با منش در میان می گذارند

تن تو آهنگی ست و تن من کلمه ای ست که در آن می نشیند.

در نگاهت همه مهربانی هاست

قاصدی که زندگی را خبر می دهد.

و در سکوتت همه ی صداها

فریادی که بودن را تجربه می کند.......

نوشته شده توسط مجید نوا در 14:29 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم دی 1387

حکایتی از مثنوی.....حاکم و گوهر گرانبها

گویند روزی حاکم(حاکم در مثنوی نماد خداست) گوهری بسیار زیبا و گرانبها به جمع درباریان خود می اورد و به نفر اول می دهد و از او می پرسد که این گوهر چه قدر ارزش دارد؟

طرف هم می گوید که بیش از ۱۰۰۰ سکه ی طلا ارزش دارد

حاکم از وی می خواهد که ان را بشکند ولی شخص در جواب می گوید که هرگز حاضر به چنین جسارتی نیست...حاکم به نفر دوم می دهد و از وی می پرسد که چه قدر ارزش دارد طرف هم می گوید که نصف مملکت چین را بها دارد..حاکم از اون می خواد که گوهر را بشکند ولی شخص امتناع می کند و می گوید حاضر نیست به خزانه ی حاکم خسارت بزند

خلاصه حاکم به هر کسی که اون گوهر را می داد بهای گزافی بر روی ان می گذاشت ولی وقتی حاکم از آنها می خواست که گوهر را بشکنند امتناع می کردند تا این که

حاکم گوهر را به وزیر ارشد خود می دهد واز او می پرسد وزیر در جواب می گوید که از تمام گفته های نفرات قبلی روی هم رفته بیشتر ارزش دارد

حاکم از او می خواهد که گوهر را بشکند و وزیر بدون درنگ این کاررا می کند و گوهر را از بین می برد

اطرافیان اون را سرزنش می کنند و توهین به حاکم قلمدادش می کنند ولی وزیر در جواب می گوید

این گوهر هر چه قدر که ارزش داشته باشه به اندازه ی حکم حاکمم ارزش نداره ..من اطاعت امر حاکم کردم......

یا به قول پیر پارس:

مزن ز چون و چرا دم که بنده ی مقبل

قبول کرد به جان انچه جانان گفت........برای فاطیما خانم

نوشته شده توسط مجید نوا در 21:51 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم دی 1387

ای تیر خرامان

در به در تر از باد نیسم

در سرزمینی زیستم که گیاهی از آن نمی رویید.

ای تیر خرامان

لنگی پای من از راه نا هموار شما بود

نوشته شده توسط مجید نوا در 9:7 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم دی 1387

خورشید آرزو...........اهنگ اشتیاق دلی درد مند

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست ، عشق کدام است ، غم کجاست

بگذارتا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تواز آشیان جداست

دل تنگم آن چنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوش خند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های تو ام بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

برای ن.ش

نوشته شده توسط مجید نوا در 16:1 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم آبان 1387

تنهایی

این سیگاری را که به یاد تو می کشم

توی این تنهایی فقط خودم را کوچک می کند........

نوشته شده توسط مجید نوا در 14:6 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم آبان 1387

من چشم خورده ام......نظر بند سبز

مادربزرگ

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظربند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من....

در اولین حمله تاتار عشق

خمره ی دلم بر ایوان سنگ سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند و پایم به پای راه

من چشم خورده ام، من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفتم در روز روز زندگانی ام

نوشته شده توسط مجید نوا در 13:29 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم آبان 1387

ذهن زن........زن

ذهن زن براي انجام هم زمان چند كار سازمان دهي شده است

او مي تواند در حالي كه با كامپويتر كار مي كند با تلفن هم حرف بزند و به حرف كسي كه پشت سر اوست گوش دهد و قهوه اش را بخورد.......................

نوشته شده توسط مجید نوا در 10:57 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم آبان 1387

نيچه و دجال.ضد مسيحيت

فردريش ويلهلم نيچه در كتاب "دجال" به معناي ضد مسيحيت دو ايراد بزرگ بر دين مسيحيت وارد مي كنه و آن را براي بشريت مضر مي داند....

اول اين كه مسيحيت رواج دهنده ي پوچ گرايي" نهيليسم" مي باشد و دوم اين كه انسان را زير سايه ي خداوند مي دانند و چنين است كه انسان خود را مجبور و موجودي بي اراده مي ژندارد و هر چه خواست خداوند است پش مي ايد..."پس خواست و اراده ي انسان چه مي شود؟؟؟؟؟

با كمي تفكر اين اشكالات بر دينهاي جمعي از جمله اسلام نيز رواست....حال اين سوال مطرح مي شود

آيا تفاسيري كه علماي ما از اسلام مي كنند دچار اشكال است يا خود اسلام دچار مشكل مي باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط مجید نوا در 10:54 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم آبان 1387

حجله

ما هر دو مي رويم از اين رهگذر

ول تو به حجله مي روي و من به گور

نوشته شده توسط مجید نوا در 10:41 |  لینک ثابت   •